تبليغاتX
ن نوشته های من و تو

ن نوشته های من و تو

زمان زیادی است که به بلاگم سر نزده بودم راستش شاید بهترین بهانه گرفتاری .... مشغله و ... باشد اما من میگم کم حوصله گی

اگه حوصلم اجازه داد میام یه کارایی میکنم یه چیزایی مینویسم ...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/30ساعت 10:12  توسط تک درخت   | 

بازگشت

خیلی وقت بود که سری به بلاگم نزده بودم امشب توی جلسه یادمان آمد چه یاد آمدنی

امید که بتوانم سری زده نوشته ای نویسم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/13ساعت 18:48  توسط تک درخت   | 

مدیر

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 22:32  توسط تک درخت   | 

بی عنوان

مدتی است مطلبی در بلاگم ننوشته ام و دلیلی نیست .... فقط جمله ای برای تاکید می آورم تا بعد:

اندیشه ام را بر فراوانی کائنات متمرکز میسازم  کائنات بی انتها و سرشار از انرژی و موهبتهای زیبای خداوند که به آسانی در اختیار من و انسانهاست .

بماند که بسیاری به جای زیبایی زشتی و بدی اختیار میکنند!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/12ساعت 20:4  توسط تک درخت   | 

هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد

 در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود....
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/13ساعت 22:7  توسط تک درخت   | 

email of my fren-

رویداد اول: چهارم دیماه ۱331

یك هواپیمای شركت هواپیمایی ایران كه از شیراز و اصفهان به تهران می آمد، در نزدیكی فرودگاه مهرآباد هنگام كم كردن ارتفاع برای نشستن سقوط كرد و همه مسافران و سرنشینان آن جز دو تن( حسین عدل رئیس شركت تلفن شیراز و مهندس خزاینی ) كشته شدند

 نكته جالب و قابل تامل در این سانحه زنده ماندن و سلامت كامل این دو تن از میان دهها مسافر نبود، دست نخورده ماندن یك بسته بسیار بزرگ پر از اسكناس بود كه با این هواپیما حمل می شد . این بسته پس از برخورد هواپیما به زمین از داخل آن بیرون افتاده، بازشده و اسكناسها سطح بیانان ( چند قدمی جاده جنوبی پر رفت و آمد كرج ـ تهران ) را تا مسافتی دور پوشانده بود

صدها نفر كسانی كه به كمك و یا تماشا آمده بودند و عموما از كارگران تنگدست محل و نوجوانان بودند حتی یك قطعه اسكناس را برای خود برنداشته بودند و به خبرنگاران خارجی گفته بودند كه تصاحب به ناحق مال دیگران، دولت و یا شخص ، حرام است و باعث ناراحتی وجدان می شود و ما تنها به دسترنج خود قانع هستیم . این خبرنگاران به سراسر جهان نوشته بودند كه سانحه پرتلفات هوایی تهران  ، منش ویژه و بزرگواری ایرانیان را یك بار دیگر به ثبوت رساند و اگر در كشوری دیگر اتفاق افتاده بود، مردم تماشاگر حتی یك قطعه اسكناس را باقی نمی گذاشتند و برای تصاحب آنها هجوم می بردند و با هم مسابقه مي گذاشتند

 و اما: در پی تصادف ماشین حامل پول در فیروزکوه و سرقت پول های بانک در سال گذشته :

 بازپرس جنایی گفت: چند نفر از مسافران که قصد کمک به مجروحان خودروی حامل پول بانک را داشتند، با مشاهده پول های موجود که پس از تصادف در اتاقک خودرو پخش شده بود، به یکباره وظیفه انسانی خود را فراموش کردند و با سرقت مقادیری از چک های مسافرتی متعلق به بانک بدون آن که به مجروحان حادثه کمک کنند، بار دیگر سوار اتوبوس شدند و محل را ترک کردند

با شکایت و پیگیری بازپرس توکلی افزود: به دنبال این ماجرا، ماموران امدادی با حضور در محل ، امدادرسانی به حادثه دیدگان را آغاز کردند و راننده خودروی پراید بر اثر شدت جراحات جان خود را از دست داد. برادر جوان فوت شده  ،پس از این حادثه عنوان کرد: برادرم پس از تصادف و در آخرین لحظات عمرش در تماس تلفنی گفت: میان صندلی و فرمان خودرو گرفتار شده است و مسافران اتوبوس را مشاهده می کند که برای کمک پیاده شده اند، اما به جای کمک به او سراغ خودروی بانک می روند

 وا اسفا اااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ما را چه مي شود؟ پس از گذشت 50 سال از آن واقعه ما بايد اينچنين خصايص انساني

خود را از دست بدهيم؟؟؟؟؟ يعني مردم ما اينقدر گرسنه اند كه دزديدن پولها را به نجات جان هموطن خود ترجيح مي دهند!!!!!!!؟

به نظر شما مشكل كجاست؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/13ساعت 22:0  توسط تک درخت   | 

http://www.postreh.com/phprs/picture/barbara/The_Broken_Mirror_Effect_by_croissance.jpg
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/04ساعت 19:19  توسط تک درخت   | 

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/04ساعت 19:14  توسط تک درخت   | 

SLOW DANCE رقص آرام حتماً بخوانید

This is a poem written by a teenager with cancer.She wants to see how many people get her poem. It is quite the poem. Please pass it on.This poem was written by a terminally ill young girl in a New York Hospital. It was sent
by a medical doctor - Make sure to read what is in the closing statement
AFTER THE POEM.

این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است.او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند.این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید.این شعر را این دختربسیار جوان درحالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است. تقاضا داریم مطلب بعد از شعر را نیز به دقت بخوانید

SLOW DANCE
رقص آرام
Have you ever
watched kids
آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید
On a merry-go-round?

در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟

Or listened to the rain

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،

Slapping on the ground?

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

Ever followed a
butterfly's erratic flight?

تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

Or gazed at the sun into the fading night?

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

You better slow down.

کمی آرام تر حرکت کنید

Don't dance so fast.

اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید
Time is short.

زمان کوتاه است
The music won't last

موسیقی بزودی پایان خواهد یافت
Do you run through each day
On the fly?

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟
When you ask How are you?
آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،
Do you hear the reply?

آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟
When the day is done
هنگامی که روز به پایان می رسد
Do you lie in your bed

آیا در رختخواب خود دراز می کشید
With the next hundred chores
و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره 
Running through your head?

در کله شما رژه روند؟
You'd better slow down
سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.
Don't dance so fast.

اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.
Time is short.
زمان کوتاه است.

The music won't last.

 موسیقی دیری نخواهد پائید
Ever told your child,
آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،

We'll do it tomorrow?
"فردا این کار را خواهیم کرد"

And in your haste,
و آنچنان شتابان بوده اید
Not see his sorrow?

که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟
Ever lost touch,
تا بحال آیا بدون تاثری
Let a good friendship die

اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،
Cause you never had time
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

or call and say,'Hi'
آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟
You'd better slow down.
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.
Don't dance so fast.
اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.
Time is short.
زمان کوتاه است.
The music won't last.موسیقی دیری نخواهد پایید.   
When you run so fast to get somewhere
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
You miss half the fun of getting there.
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
When you worry and hurry through your day,
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
It is like an unopened gift....
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.
Thrown away. Life is not a race.
زندگی که یک مسابقه دو نیست!
Do take it slower
کمی آرام گیرید
Hear the music
به موسیقی گوش بسپارید،
Before the song is over.  

  پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.    

ایمیل های فرستاده شده شمارش خواهد شد تا به حد نصاب برسد.

دوستان عزیز: لطفا این ایمیل را برای همه کسانی که می شناسید و حتی آنها که نمی شناسید بفرستید! این تقاضای دختری است که به خاطر سرطان بزودی جهان را بدرود خواهد گفت تنها 6 ماه دیگر از زندگی این دختر باقی مانده است و آخرین آرزوی او این است که میخواهد به همه بگوید زندگی را تمام و کمال زندگی کنند، کاری که او نمی تواند بکند. او هرگز نخواهد توانست در میهمانی پایان دبیرستان با دیگر دوستانش به رقص و پایکوبی بپردازد و یا ازدواج کند و خانواده ای تشکیل دهد شما با فرستادن این ایمیل به افراد دیگر می توانید کمی امید به او و خانواده اش هدیه کنید  زیرا با ازای تعداد افرادی که این ایمیل به آنها فرستاده شود، انجمن سرطان امریکا 3 سنت برای معالجه و بهبود او اختصاص خواهد داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/04ساعت 19:7  توسط تک درخت   | 

چهار زندان شريعتي (چهار جبر انسان )

جبر اول : انسان با اراده خودآگاه آفريننده ،در جبر طبيعت رنداني است، همان ناتوراليسم روي آن زياد تكيه ميكند ناتوراليسم ميگويد :اصالت متعلق به موجودي است زنده به نام طبيعت اما ناخودآگاه و انساني هم يكي از كشتهاي طبيعت

جبر دوم: جبر تاريخ است ،اينكه تاريخ وجودي هر يك از انسانها مختص و خاص اوست و خارج از توانايي انتخاب او

جبر سوم  سوسيولوژسيم (اصالت جامعه) است و اين مطلب كه جامعه و جبرآن است  كه انسان را مي سازد ( خارج از توان و اختيار انسان )

جبر چهارم و زندان چهارم كه از نظر دكتر بدترين زندان است و انسان در برابرش عاجزترين زنداني است زندان "خويشتن " است

دكتر عقيده دارد وقتي انسان ميتواند به معناي واقعي انسان باشد كه از اين چهار زندان آزادي خودش رابدست آورد

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/02ساعت 1:21  توسط تک درخت   | 

آندرو كانوي Anderew Conw

قدرتي كه با زور به چنگ آمده باشد،يا از دغلي به آن دست يافته ونگاه داشته باشند، و نظارت بنيادي و موثر از طرف كساني كه اين قدرت در باره آنان اعمال ميشود صورت نگيرد ،

محكوم به فساد و تباهي است .

در مورد بي دينان و خدا ناشناسان اين فساد از جهات مختلف گسترش پيدا ميكند.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/02ساعت 1:2  توسط تک درخت   | 

بخود گويش

بيشتر از همه به خود مي گويم !! كجا ميرويم ؟ چه ميخواهيم ؟  از اصول دور افتاده ايم ،ديگر آدمي به اينكه آيا خدايي هست فكر نميكند چرا؟ ما در سطح بسيار پاييني گير افتاده ايم

آيا خدايي هست ؟ اگر بلي چگونه خدايي ؟ هدف او از آفرينش آدميان چه بوده (مسلماً كشتن هم نبوده) 

آيا آدميان را برابر و برادر ميداند ؟ ملاك برتري نزد او چيست؟آيا به تو اين حق را ميدهد كه در مورد جان ديگر بندگان تصميم بگيري؟ با هر عقيده اي هستي ! مگر انسان موجود پيچيده اي كه از لحظه ديگر او خبر نداري نيست؟ آيا مطمئن هستي كسي كه اكنون و در مقابل تو كافر و ملحد و بي دين ميناميش تا ساعتي ديگر نيز چنين باشد؟ (داستان حر در مقابل امام حسين (ع) را ببينيد )

آيا روش نمايندگان خدا بر زمين چنين بوده كه  زد و بند .... بگير و ببند ؟؟!!!!

آيا آنان جز از راه قلبها وارد ميشدند؟

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/02ساعت 0:57  توسط تک درخت   | 

مرد کور(from my email)

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 0:31  توسط تک درخت   | 

سهراب

کجایی سهراب سپهری، کجایی؟؟  که دلم می گیرد

من به اندازه یک ابر دلم می گیرد

وقتی که می بینم ،حوری،

دختر بالغ همسایه پای کمیاب ترین نارون روی زمین، فقه می خواند
+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 0:27  توسط تک درخت   | 

خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.

                                                                                                       زرتشت    

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 0:21  توسط تک درخت   | 

اشتباه فرشتگان(from my inbox email)

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 0:10  توسط تک درخت   | 

انتخاب( from email of my fr.)

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست
+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/19ساعت 21:57  توسط تک درخت   | 

کاسه های از آش داغ تر

کتاب اجتهاد در مقابل نص صفحه ی 357 بند 64  از شراب خواری پسر عمر (گویا پسر دوم) که در بصره انجام شده بود و حاکم آنجا (عمروعاص) حد شرعی اجرا کرده لیکن عمر دستور می دهد که پسر را بر شتر برهنه به مدینه بفرستند، هنگامی که به مدینه می رسد عمر درجا با آن که حد زده شده بود و گویا مریض هم شده بود تازیانه خواست و او را حد زده و به زندان فرستاد تا در نهایت مرد.

این همه نمونه ای از کاسه ی داغتر از آش که متأسفانه کم نمی باشند، که اکنون درجامعه ی ما خیلی زیادند آنانی که حدوحدود نمی دانند و حد می زنند، آنان که اسلام نمی شناسند و می خواهند گسترش آنرا که تا کنون جز گسترش بدبختی،فقر،اسلام گریزی و اسلام ستیزی نداشته است، کمی به خود آییم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 23:50  توسط تک درخت   | 

دل تنگی

آه که چقدر دلم برای چمن ها ی خوابگاه کوی دانشگاه (امیرآباد) تنگ شده

همه ی دنیایمان یک پتو ، چند جزوه و آسمانی که شاید رنگ دیگری داشت

که فارغ از همه چیز به آسمان خیره می شدیم،(از کی به آسمان با دقت نگاه نکرده ای ؟)  

این همه خیابان یک طرفه نبود و این همه ورود ممنوع نداشتیم.

آزادی را نزدیک حس می کردیم(لای آن شب بوها....)

آزادی را در درون حس می کردیم ،

و اکنون !

 ورود ممنوع ها زیاد شده و خیابان های یک طرفه هم زیاد ،تو باید یک طرفه بروی ،یک طرفه فکر کنی

تا به آخر

لیکن آخر هر یکطرفه ای ،یک ورود ممنوع است ،آیا آسمان همه جا یک رنگ است؟ من که فکرمی کنم آسمان در جایی که آزادی برای همه وجود دارد رنگ دیگری دارد ! شما چطور؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 23:46  توسط تک درخت   | 

حجم

حجم قیرین نه در کجایی

                          نا در کجایی و

                                      بی در زمانی

                     وآنگاه :

   احساس سر انگشتان نیاز کسی را جستن !؟

                                در زمان

                                     و مکان

به مهربانی :

                         "منهم اینجا هستم "

پچپچه ای که غلتا غلت تکرار می شود

تا دور دستهای لا مکانی

کشف سحابی مرموز هم داستانی

در تلنگر زود گذر شهابی انسانی

    زنده یاد احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 23:44  توسط تک درخت   | 

کلاغ کلاغ (email of my fre )

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده 45 ساله اش  روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان  کلاغی بر روی پنجره اشان نشست. . پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟    پسر پاسخ داد: کلاغ. پس ازچند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟   پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.    بعد از مدت کوتاهی پير مرد برای سومين بار پرسيد: اين چيه؟  عصبانيت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت:  کلاغه کلاغ.       پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قديمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت
 که آن را بخواند. در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:  امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره  نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من  پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که  نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب ميدادم و به هیچ وجه
 عصبانی نميشدم و در عوض علاقه  بیشتری نسبت به او پيدا ميکردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 23:3  توسط تک درخت   | 

جبران خليل جبران

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 22:53  توسط تک درخت   | 

خاطره یک دوست

ژاپن که بودم یه روز دوشنبه رفتم سر کار دیدم تو خیابون پر پلیس و شلوغه؛ وضع غیر عادی بود.. یه کم پرس و جو کردم دیدیم یکی خودکشی کرده. البته اینقدر تو ژاپن خودکشی زیاد بود که دیگه خیلی جای تعجب نداشت. پرسیدم: چرا طرف خودکشی کرده؟ فهمیدم طرف مهندس پیمانکار یه ساختمان بوده. قرار بود روز جمعه ساختمان رو طبق قرارداد تحویل صاحب اش بده.روز جمعه ساختمان کارش تموم نشده بود مهندس پیمانکار از صاحب ساختمان دو روز شنبه و یکشنبه مهلت میخواد که ساختمان رو ساعت هشت روز دوشنبه اول روز کاری بهش تحویل بده.تو این ۴۸ ساعت مهندس و تیمش هر کاری می کنند نمیتوانند کارهای نیمه تمام ساختمان رو تمام کنند و ساختمان رو آماده تحویل کنند. روز دوشنبه که صاحب ساختمان برای تحویل خونه میاید با جسد حلق آویز شده مهندس پیمانکار مواجه می شه. حالا نکته جالب اش می دونی واسه من چی بود؟ 

 این ساختمان فقط نصب پریز و برق و نظافت اش مونده بود. به دوستان ژاپنی به تعجب می گفتم این چه آدمی بود خب چرا خودکشی کرده برای همچین موضوع کوچکی. این دیگه خودکشی نداره که. 

آنها با دهان باز نگاه می کردند می گفتند خودکشی نداره؟ این آینده شغلی اش به پایان رسیده بود. دو بار زیر قولش زده دیگه کسی بهش کار نمیداد. چه آدم خوبی بود...!

این خاطره را مسوولان نخوانند؛شرمنده می شوند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 22:52  توسط تک درخت   | 

امتحان

يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. سوال اين بود: نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟ من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟ استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه ، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.  من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/15ساعت 1:0  توسط تک درخت   | 

توانایی ارتباط

نمی خواهم از متا فیزیک و.... صحبت کنم اما مثالی می زنم تا کمی در مورد آن فکر کنیم !!!

اکنون توسط دانشمندان ثابت شده که ادراک و حس  ما از جهان اطراف  در حوزه اندکی از واقعییت قرار دارد مثلا حد و توانایی بینایی انسان، شنوایی و ....

تصور کن .تصور کن.

در یک آسمان خراش در که تاریکی مطلق است و هیچ روشنایی ندارد(کل کائنات) و تو (درک تو از جهان) یک چراغ قوه داری که دایره ای به وسعت دو متر را روشن می کند (آنچه تو از جهان درک می کنی مجرای ارتباط  تو و جهان) و در درون ساختمانی، اگر بخواهی برای همیشه می توانی با چراغت فقط یک جا را روشن کنی و دیگر هیچ (اکثر ما همین طور عمل می کنیم) اما اگر بخواهیم (واقعا بخواهیم) می توانیم این دریچه ارتباطی با جهان اطراف، این پرتو روشنایی را به حرکت در آوریم و آنگاه حس خواهیم کرد نقاط و زوایا و ...را، تا شاید درک بهتری از جا و مکانی که هستیم بدست آوریم ، شما چه  می کنی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/09ساعت 12:58  توسط تک درخت   |